![]() |
![]() |
|
|
سلام
چند وقت پیش تو " تو را من چشم در راهم " اکبر آپ قشنگی
دیدم ...چقدر به دلم نشست ... حسودیم شد اما اونقدر عجله داشتم که
نتونستم یه نظر کوچولو هم براش بذارم .... بعد دیدم منم درست یه سال
پیش تو همین ماه آذر پشت هیچستانم رو ساختم و بهش پناه آوردم ....
تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاد .... دوستایی پیدا کردم که فکر
نداشتنشون آزارم می ده ..... چیزهایی یاد گرفتم که تو زندگی به دردم
می خوره .... قهر و آشتی هایی رخ داد که تونستم خودم رو بهتر
بشناسم .... این ارتباطها برام مهم و دوست داشتنی و لذت بخش
بودن ..... من وبلاگ و همسایه های وبلاگیم رو جزیی از زندگی
احساسیم کردم و از داشتنش غرق شور و شعف شدم .... حالا درست
زمانی که می خواستم با آپهای قشنگ سالگرد اولین تولد پشت
هیچستانم رو بگیرم اونقدر درگیر شدم و اونقدر سرم شلوغ شد که حتی
مدتیه نمی تونم بیام و برای دوستام نظر بذارم ....
دلم واسه همتون تنگ شده .... واسه هانیه که نبودنش براش عذاب
آوره و چقدر تو این شرایط بهش نیاز داشتم ....هانیه ای که علاوه بر
تکیه گاه بودنش حس خاصی بهم میده ..... دلم واسه مهناز تنگ
شده .... انقدر درگیرم که حتی نمی تونم مهناز رو ببینم و باهاش حرف
بزنم .... مهنازی که همیشه امیدوارم کرده و با محبت صمیمانه اش
تنهایی هامو پر کرده .....واسه اکبر که با نوشته هاش پر از زیبایی می
شم و گرمای روحش چنان گرمم می کنه که تو صیف ناپذیره ....اکبری
که مهربونه و با معرفت .... بخاطر آپت ممنونم .... دلم واسه علیرضا
تنگ شده ... غریبه دوست داشتنیم که همیشه حس خاص و غریبی رو
بهم داده و چقدر لطف در حقم کرده .... آرومم کرده و همیشه منو یاد
سپیدی و پاکی برف انداخته .... دلم واسه رضا تنگ شده .... رضایی که
شعرهاش مجذوبم می کنه و چقدر روحیه لطیف اما مغرورش رو دوست
دارم .... رضایی که تلخی ها رو با صبوری و وسعت روحش به حلاوت
تبدیل می کنه ..... دلم واسه آقای عباسیان تنگ شده .... همیشه
دلتنگشم و می دونم که می دونه چقدر برام باارزش و مهمه و چقدر
ممنونم که گاهی با یه کلمه دنیای شگفت و مسحور کننده قلبش رو
بروم باز می کنه و من با یه نیم نگاه تا آخر دنیا سرشار از خدا می
شم ....دلم واسه تمام کسایی که گاهی به وبلاگاشون سر می زدم تنگ
می شه واسه کسایی که گاهی به وبلاگم می اومدن ....
برام دعا کنید .....
۲۱آذر تولدمه و دوست داشتم یه آپ درست و حسابی بکنم .... اما
خوب نمی شه....۲۳ سالم می شه و من عاشق سالهای فردم .....
خوشحالم ۲۲گذشت .... اما امیدوارم ۲۳ زود نگذره .....
بازم می گم فراموشم نکنید .... و دوستم داشته باشید ..... و دعام
کنید .....
حدیثه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:59 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
ترسيدم …. امير گفت: تو عصر ماشيني ما ديگه عشقي وجود نداره …. اون هميشه با
اطمينان و منطق حرف مي زنه … و اين منو ترسوند …. نمي گم دنياي ماشيني ما بي عيب و نقصه …. اما چرا بايد مصرانه دنبال ديدن زشتيهاش
باشيم … اونم دنيايي كه گوشه و كنارش پر از زيباييه …. من مي گم زندگي مثل يه قطاره …. قطاري كه بي هيچ توقفي در هيچ ايستگاهي ، مي ره
و مي ره …قطاري كه با صداي ترق ترق رد شدن از ريل ، گذشتن و رفتن زندگي رو
يادآوري مي كنه … قطاري كه سره راهش هم ازبيابون و صحرا مي گذره هم از جنگل و
دريا …. قطاري كه تو مسيرش پره از تونل هاي دراز و تاريك و پلهاي دلهره انگيز ….
قطاري كه براي هيچ چيزي توقف نمي كنه و هرگز از رفتن خسته نمي شه …. من اين
قطار رودوست دارم …. چون توي اين قطار بزرگ به وسعت دنيا ، يه كوپه دارم….
خانواده و دوستاني دارم و سرگرمي هايي كه از داشتنشون لذت مي برم ….توي تاريكي
تونلهاست كه لذت گرماي دست يه همراه رو حس مي كنم و دلنشين ترين موسيقي ،
صداي تپش قلبش رو مي شنوم …. و همدلي رو وقتي درك مي كنم كه قطار داره از يه پل
وحشتناك عبور مي كنه .…پلي كه برخلاف ظاهرش راه رسيدن به شگفت انگيزترين
سرزمينهاي نا شناخته است …. بيابونهاش رو دوست دارم چون استقامت و بردباري يادم
مي دن و جنگلها وهم و خيال و سبزي حيات رو بهم يادآوري مي كنن …. سالها حركت كند قطاررو براي بالا رفتن از يه كوه طاقت مي يارم چون رسيدن به آسمون
ارزش صبر كردن رو داره …و سرازيري بعدش ، رو به سمت دره شقايق و پونه اعجاب
برانگيزه …. وعشق …. عشقي كه تو اين قطار جريان داره …. چطور مي شه هيجان
نگاه هاي تب دار و تند تند زدن قلب و به شماره افتادن نفس رو تو راهروهاي وسيع اين
قطارناديده گرفت …. شايد زندگي كشتيه …. يه كشتي بزرگ و غول پيكر كه مقصدش تا ابديت اقيانوسه و
اقيانوس …. من باز هم عاشق تلاطم هر ثانيه اشم …. تلاطمي كه زندگي رو اثبات
مي كنه …. دريازدگي هاشو دوست دارم چون دوستانم رو كنارم مي ياره …. طوفانهاشو
دوست دارم چون امنيت يك آغوش رو بهم هديه مي ده …. اتحاد رو يادم مي ده و اميد
رهايي روتو وجودم جا مي كنه … تو مسيرش كوه هاي يخ نابودكننده وجود داره …
اما دلفينهايي هم وجود دارن كه فقط بخاطر من! از آب بيرون مي پرن....پري هاي دريايي
تو اعماق اقيانوس منو به تحقق نا ممكنها و روياها اميدوار مي كنن …و عرشه كشتي
…. كه مي تونه جذاب ترين و ايده آل ترين مرد دنيا رو در مقابلم بذاره …و چرا بايد
انتظارش رو نداشته باشم و نگران غرق شدن ، برمودا ، گردابها و تلاطمها باشم ؟…. آره زندگي مي تونه هواپيما باشه …. من اونم دوست دارم ….هواپيمايي كه شبها ماه و
ستاره ها رو تابلوي جلوي چشمام مي كنه و روزها گرماي دلپذير و روشنايي خارق العاده
خورشيد رو …. تكونهاي لحظه لحظه اش رو دوست دارم چون نمي ذاره ثابت باشم و
منو به تغيير و تكاپو وا مي داره …. رعد و برق ابرها رو دوست دارم چون لذت ناب
عشق ورزيدن واعتماد و تنهانبودن رو بهم مي چشونه …. طوفانهاشو دوست دارم ….
چون بعدش رنگين كموني رو مي بينم كه بخاطر ترس و نگراني فراموشش كرده بودم …
احتمال سقوط رو دوست دارم چون مي فهمم بايد تا فرصت هست زندگي كنم و نايستم ….
وعشق … عشقي كه اين بالا جريان داره ….اين بالا كنار خدا طعم و بوي شگفتي داره
..عشقي كه من حسش مي كنم و عطرش وجودم رو احاطه كرده و اومدن و رسيدنش رو
برام مسجل كرده …. چطور مي شه اين همه اعجاب و زيبايي و احساس هاي بي نظير و ناب هر روزه روبخاطر
تكرارشون از ياد برد و با منطق سرد و خشك همه چيز رو انكار و تكذيب كرد ….دل
انگيز ترين موسيقي پيانو هم بخاطر تركيب و پيوند كليدهاي سياه و سپيدشه كه شكل مي
گيره …. منطق و ايمان به احساس … با هم مي تونن زندگي رو بهشت كنن …. هيچ
كدوم به تنهايي كامل نيستن ….. و من ايمان دارم به معجزه ها و همين ايمان، زندگيم رو لذت بخش و سرشار از زيبايي و حيات سبز مي كنه …. سبز باشيد و به زيباييهاي اطرافتون سبز نگاه كنيد …. و بخاطر نعمت !! تكرارشون
ناديدشون نگيرين ….!!! خواستم به خودم ثابت كنم كه عشق دنياي ماشيني و سنت و تمدن سرش نمي شه …
عشق عشقه ….يه شهاب غير منتظره در دل كهكشوني آدمها …. و دركش به وسعت دل
آدمها ربط داره نه به گستره علم و تكنولوژي ….!!! حديثه 23/8/1386 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:18 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
چشم بگذار ... نه نمی خواهد رو به دیوار بایستی ... بنشین و چشمهایت را بگیر .... نه ،
نمی خواهد تا صد بشمری تا ده هم کافی است .... زود قائم می شوم ... خوب است ! آنجور
که تو می شمری 3 شماره هم زیاد است .... بیا .... پیدایم کن دیگر .... نگاه کن پاهایم را
طوری گذاشته ام که سریع پیدایم کنی .... آنجور که تو می گردی تا صبح هم پیدایم نمی
کنی .... اصلا قایم باشک باشد برای بعد .... بیا خاله بازی کنیم ... تو بابا شو من مامان .... عسل هم
می شود دخترمان .... ماشین پلیس تو هم که از همه بزرگتر است مثلا ماشینمان .... خوب
حالا تو برو سر کار تا من خانه را تمیز کنم و غذا برایت بپزم ... وای خدایا ... آنجور که تو
می روی سر کار تا شب هم بر نخواهی گشت .... خوب ولش کن تو پسری ... خاله بازی بلد
نیستی ... آها ! بیا پی پی پینوکیو پدر ژپتو .... چرا استعداد پریدن نداری ؟ .... اینکه کاری ندارد ..تا
شب هم بازی کنیم یکبار هم پاهایم را لگد نمی کنی .... آنجور که تو می پری مورچه ها هم
از زیر پاهایت رد شده اند .... پاهایت را کبود کردم چرا چیزی نمی گویی ؟.... منچ و ماروپله را هم که همیشه تو می بری پس بازی نمی کنیم .... بیا داستان بخوانیم ....
اینجوری هم تو به آرزویت می رسی ...هم من کمتر حرص می خورم ... برایم کتاب می
خوانی ؟ ..... اوه .... تو همیشه اینجوری کتاب می خوانی ؟.... آنجور که تو می خوانی یک
عمر طول می کشد تا به عکس صفحه بعد برسیم .... چقدر عکس تکراری ببینم ؟.... ولش کن بیا از راه پنجره ... از میله های ایوان برویم پشت بام .... خیالم راحت است در این
کارها پایه ای .... اگر این شجاعت و بی کلگی را نداشتی که دیگر کارم زار بود .... اینجا روی پشت بام غروب دیدنی تر است مخصوصا وقتی دستهایم را می گیری و می
گذاری سرم را روی شانه ات بگذارم .... چقدر آرامش دارم .... دیگر برایم مهم نیست
عرضه هیچ بازی ای را نداری .... مهم نیست بچه ها توی بازیشان راهت نمی دهند و من
هم بخاطر تو از بازی با آنها می گذرم .... دیگر مهم نیست که تو را هو می کنند و من گریه
می کنم .... وقتی موهایم را می بافی آرزو می کنم کاش بلندترین موی دنیا را داشته باشم و
آنوقت برایم مهم نیست روزهایم را بخاطر تو تنها و بی همبازی می گذرانم .... وقتی
دستهایم را می گیری از هیچ چیز نمی ترسم .... نه از بلندی بام ... نه از دعوای مامان ....
نه حتی از سوسک و مارمولک .... وقتی اینجاییم .... دنیا برای من است و این احساس
امنیت و قدرت غروب را ..... با تو بودن را ..... به تمام لحظه های دنیا نمی دهم ....
حدیثه ۲۲/۷/۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:51 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
برای سومین بار .... برای تو .... می نویسم ..... درپاییز.... زیباترین فصل سال .... فصل تو و من .... که عاشقانه دوستش دارم .... مخصوصا ماه تولد تو را .... آبان .... امروز اولین برگ زرد را زیر پاهایم شکستم .... لذتی نداشت برایم ... غصه دار تر شدم .... یاد تو مثل همین نسیم شیطان مهر قلقلکم می دهد ..... یاد پرستوها می افتم که می روند .... و باز می گردند .... بفهم .... بفهم .... بفهم ..... دوستت دارم .... و هرگز از تو دلخور نیستم ..... ثانیه هایم غرق موسیقی است و دلتنگی .... هانیه رفت = حدیثه تنها شد ..... قرار و آرام رفت = بی تابی آمد .... معادله ساده ای است ... نه ؟ توی ایوان بعد از آبپاشی مامان .... منگ از خوشبو ترین عطر دنیا "خاک آبخورده "... کشف دیگری کردم ..... زیباترین موسیقی .... سکسکه گلدان ناز است .... می دانستی ؟.... از ارتباط خسته شدم .... تازه می فهمم چرا خدا تنهاست ..... قهوه و شعر و وبلاگ و رویاها ... آرامم نمی کنند .... شاید گاهی نوشته های زیبای عباسیان تنها آرامش لحظه هایم است .... شاید سکوت مرگبار و انتظار .... دوریت را تاب می آورم عزیز .... مثل تنفس ... علیرضا می گفت نفس کشیدن سخت ترین کار دنیاست .... دلم برایش تنگ شده .... چقدر دوستش داشتم ..... چقدرآدمهای زیادی را دوست داشتم .... پشیمان نیستم ..... عشق ... صبوری می آورد و درک و دید وسیع .... با حرفهایت عذابم نده .... روحم تکه تکه شده .... تو ویرانترش نکن ... بهارم ... حدیثه 2/7/86 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:24 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
نیمه شبها بستر خاموش من خیمه گاه روشن امیدهاست پلک هایم بسته و در فکر خواب لیک روحم در ره افسانه هاست نیمه شبها شاهراه آرزو پیش چشمانم وسیع و بی نهایت می شود جاده تاریک و وهم آلود خواب شاد و مغرور از هیاهو می شود نیمه شبها بستر خاموش من غرق در آغوش گرم پونه هاست ماه اغواگر به صد افسون و راز چلچراغ جاده افسانه هاست نیمه شبها اختران آزاد از مهر سکوت تاج رویا بر سر من می شوند صد گل نیلوفر وحشی به ناز همچو تنپوشی بروی پیکر من می شوند نیمه شبها بستر خاموش من فارغ از افسوس و حسرت می شود دشت مژگان سیاهم نقره ای شهسوار جاده پیدا می شود نیمه شبها باد غوغا می کند خاطراتم را به یغما می برد جای آن یک کهکشان نور و سرور در میان قلب من جا می دهد نیمه شبها بستر خاموش من زیر رگبار صدای نغمه هاست آرزوی لحظه های روز من نیمه شبها بسترم ، در شاهراه قصه هاست .... حدیثه فروردین 86 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:25 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
قبل از هر چیز از دوستان مذکرم که همشون برام عزیزن عذر می خوام و
مطمئنم از من دلخور نمی شن که یه حقیقت رو تکرار کنم .... و مطمئنم می دونن که
همشون رو دوست دارم ...
می دونم سه گانه من با تمام نوشته های دیگم متفاوته ..... اما اگه نمی نوشتم آروم نمی شدم .... این شده بود دغدغه و سوهان روحم ..... باید می گفتم چی فکر می کنم و بعد از سالها زندگی ( منظورم همین 22 ساله ) به چی رسیدم و چقدر مطمئن شدم به حقیقت ..... صغری زن اولین قسمت بعد از زایمان شده بود دنیای انرژی و امید ....
می خواست اسم دختر ملوسش رو " معجزه " بذاره .... شاد بود و پر حرارت از
عشق و بخشش .... دیگه حتی دوست نداشت در مورد شوهرش حرفی بزنه .... فاطمه هنوز دلخور بود اما همین که پسرش رو در آغوش گرفت ، شد دنیایی از رهایی .... وقتی به نوزاد کوچولوش شیر می داد عشق و عاطفه بود و چشمان زیباش که جذاب تر شده بود .... بخشش بود و دنیای پر گذشت مادری ..... مریم بی نوزاد ، اما خوشحال بود .... برای رهایی از درد زایمان که امانش را بریده بود .... حکمت خدا را پذیرفته بود ..... به فقر و نداری و سهل انگاری شوهرش فکر نمی کرد که درکش هم می کرد ..... زندگی بود و منطق و اجبار کشیدن این درد طولانی که کشیده بود و رها شده بود و باز هم زندگی بود و زندگی .... و من خواستم بگم که چقدر از زن بودن خودم خوشحالم و سپاسگزار ..... هرگز نخواستم مرد باشم ..... چون آن وقت هرگز روح وسیع و قدرت شگفت انگیز زنها
را درک نمی کردم ..... قدرت روحی و جسمی زنها آنقدر زیاده که درکش برای مردها ناممکنه ..... و بخاطر همینه که به دور بازوی حاصل از بادی بیلدینگ غره می شن و به سینه های فراخشون باد می اندازن و از قدرت کذب و خیالیشون مسرورن ..... که زنها را وسیله می پندارن ...... که زنها را ضعیف می دونن ..... و نمی دونن این زنها هستند که به واسطه روح وسیع و دریاییشان سکوت می کنند و کوچکیها و بزرگنمایی هایشان را نادیده می گیرند ....
حدیثه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
3) آرام بود .... گرچه ، توانی برایش نمانده بود ! ..... 24 ساعت درد کشیده بود ..... وقتی خواستم صدای قلب جنینش را بشنوم گفت : بچه آنانسفاله ( مغز تشکیل نشده ) ..... بچه مرده بود ..... اما زن هنوز اول راه زایمان بود و خیلی وحشتناک بود که هیچ امیدی هم در کار نبود ..... نه صدای نوزادی بود ، نه لذت در آغوش کشیدنی ..... چند ساعت دیگر هم زجر کشید تا زایمانی که بخاطر شرایط جنین دشوارتر هم بود انجام گرفت ..... نوزاد را ندید که اگر می دید از وحشت هم زیستی با نوزادش شوکه می شد و افسردگی می گرفت ...... می توانست خیلی زودتر با یک سونوگرافی همه چیز را بفهمد و اینقدر درد نکشد .... شوهرش کارگر بود و پول نداشت برای این ولخرجی ها .... واین مریم بود با یک دنیا درد بی حاصل .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:8 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
2) فاطمه چشمان سیاه زیبایی داشت ..... کلا زیبا و جذاب بود .... حاملگی زیباترش هم کرده بود .... اما در آن چشمان سیاه دردی نهفته بود ..... بی ذوق بود و نا امید .... اجازه فریاد و ناله کردن را هم به خود نمی داد ..... سکوت کرده بود .... با دنیا قهر بود ... حتی با خودش ..... به خود می پیچید اما دم نمی زد .... وقتی زایمان کرد گفت با دستگاه ( آیودی ) حامله شده .... آنرا در جفتش یافتیم ....9 ماه تمام با تهمت همسر و خانواده همسرش زیسته بود ..... که دستگاه را در آوردی ! ..... 9 ماه حرف شنیده بود و منتظر بود تا ثابت کند بیگناه است و دیگر حالا چه فایده ای داشت .... روحش ترک خورده بود ....و چقدر سخت است 9 ماه سکوت و انتظار..... در حالی که موجودی درونت است که نیمی از آن متعلق به شریک زندگیت است ..... که بیرحمانه و بی درک از اوضاع روحی و جسمیت
آزارت می دهد ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:32 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
1) آنقدر شکسته بود که باور نمی کردی تنها 20 سال دارد ….. وحشتزده و هیستیریک بخود می پیچید و فریاد می زد …. دنبال یک پناهگاه برای دردودل بود …. آزرده بود وبا کوچکترین بهانه جیغ می کشید …. از درد راضی بود چون می توانست بی هیچ نگرانی فریاد کند …. وقتی از درد فارغ می شد سرم به دست قصد فرار می کرد …. وقتی کمی نازش را کشیدم وحشتزده گریه کرد ….از مرگ می ترسید …از رفتن عکسش در اعلامیه در هراس بود ….. نمی خواست بمیرد …. تازه لباس سیاهش را در آورده بود …. با گریه گفت نه من پدر دارم نه این بچه !.... 4 ماه پیش شوهرش …. همسرش …. همراه زندگیش ….. تکیه گاه اش ! به صورتی رذلانه در حمام خودش را حلق آویز کرده بود !!! طفلش هم دختر بود …. بی پدر … بی مادری نرمال … |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:32 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
برای دایی مهدی عزیزم و ماه_بازی شیشه ای .... که فرشته اند و بوی بهشت می دهند ....
ستاره کوچک دور از ماه ، خسته از سالها زندگی در تاریکی ، سکوت و سردی مطلق کهکشان ، دنبال خوشبختی بود ... دنبال نور ، موسیقی ، گرما و زیبایی .... از ستاره های کناری که آنها هم از ستاره های کناریشان شنیده بودند ، شنیده بود ماه غرق است در شکوه و جلال .... پر است از زیبایی ، گرمی و روشنایی ... آرزوی ستاره کوچک بی تاب ، شده بود دیدار ماه .... در دل به حال ستاره قطبی حسرت می خورد و وقتی ستاره دنباله داری از کنارش می گذشت پر می شد از دلتنگی و اشک و آرزو .... با اینکه می دانست هر ستاره روزی دنبال ماموریتی می رود ... ماموریتی که نه هیچ کس می دانست چیست و نه هیچ بازگشتی داشت .... باز هم بی قرار بود و نمی توانست تا روز انتخابش ... آنهم بین آن همه ستاره .... صبر کند و آرام بماند .... ستاره دنبال گرمایی می گشت که آرامش کند .... دنبال روشنایی ای که مسحورش کند .... دنبال یک چیز رویایی .... ستاره پیش خدا رفت .... بدون وقت قبلی .... چون بی تاب بود و ازاین همه انتظار خسته .... خدا بی وقت قبلی او را پذیرفت .... چون خدا بود و مهربان و بزرگوار .... ستاره کوچک گفت : خدایا من سالهای سال است که اینجا در فاصله بسیار دوری از ماه قرار دارم وآرزویم بودن در کنار ماه است ... خدا نوازشش کرد و جوابش را داد چون خدا بود و پاسخ دادن به یک ستاره کوچک ، کوچکش نمی کرد : تو در ماه چه دیدی که آرزویش را داری ؟ ستاره گفت : خوشبختی .... نور .... روشنایی ... گرما .... زیبایی ... بزرگی و قدرت .... خدا دوباره ستاره را نوازش کرد و گفت : تو خیلی کوچکی .... هنوز برای اجرای ماموریتت زود است ... ستاره با بغض گفت : شاید کوچک باشم اما از تمام ستارگان کهکشان جسورتر و شجاع ترم .... چون حقیقت را گفتم اینکه از انتظار خسته شدم و بی قرار ... خدا گفت : من آرزویت را برآورده می کنم اما چیز بهتری نصیبت می کنم .... ماموریت خاصی به عهده ات است .... می دانم از پسش برمی آیی .... ستاره انگشتان خدا را بوسید .... خدا اشاره ای کرد و ستاره در یک چشم بهم زدن به ماه رسید .... ماه .... بزرگ ، بکر ، اما خالی از حیات بود .... گرم نبود .... روشن نبود چون بازتاب نور خورشید بود ... و پر بود از لک های کوچک و بزرگ .... ماه زیبا نبود حداقل نه آنطوری که وصفش را سالها زبان به زبان و سینه به سینه شنیده بود .... درک این حقیقت برای ستاره کوچکی مثل او زیاد بود .... حقیقتی بسیار تلخ که ماه هم مثل خودش تنها بود .... آنجا هم سکوت بود و سرما و تنهایی .... هنوز غرق افکارش بود که با سرعت سقوط کرد .... چشم که گشود نزدیک زمین بود ... خیلی ترسید چون کوچک و شکننده بود .... اما مردی را دید که زیر درخت بید مجنونی نشسته و دستانش را برای گرفتن او بالا آورده است .... ستاره خوشحال وآسوده خیال در دستان مرد فرود آمد .... مرد لحظه ای میخکوب به دستانش نگریست و ناخودآگاه دستانش را روی سینه و قلبش قرار داد .... ستاره نمی دانست چه ماموریتی دارد اما چیزی دید که تا کنون هرگز ندیده بود .... حتی تصورش را هم نکرده بود .... گرمایی که او را به شکلی لذت بخش ذوب می کرد و موسیقی شگفت آوری که از خود بی خودش می نمود .... روشنایی خیره کننده ای که هرگز ندیده بود و زیبایی وصف ناپذیری که ماتش کرده بود .... ستاره خود را بیشتر به سینه مرد فشرد تا گرما را بیشتر حس کند و موسیقی را بیشتر و بهتر بشنود .... مرد نمی دانست چه شده و چه اتفاقی برایش افتاده .... از آن نیمه شب عجیب به بعد خود را در آسمانها می دید .... روی هوا راه می رفت و بی دلیل می گریست .... داغی دستش شده بود شفای روح .... قلبش نور می پراکند وعطر وجودش بهشت را به یاد می آورد ..... مثل فرشته ها سبک شده بود و چیزی غیر قابل فهم روی سینه اش حس می کرد .... بی قراری نازکی در خونش راه افتاده بود و احساس شیشه ای بودن می کرد .... اما بشنوید از ستاره کوچک قصه ما : ستاره دیگر هرگز آرزویی نکرد .... هرگز خود را از آغوش و سینه مرد جدا نکرد .... بی تابی نکرد .... گریه نکرد ... سالهای سال با مرد زیست و احساس خوشبختی کرد .... حالا فهمیده بود خوشبختی زیستن در سینه آدمها است ، آدمهایی
حدیثه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:7 توسط حدیثه تهرانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
اندیشه شیرین (هانیه) من قبل از پاکنویس (علی اکبر عباسیان) غروب (علیرضا) تو را من چشم در راهم (اکبر) غربت واژه (رضا بهادر) |
|
RSS
|